نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:۱٧ ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
چطور یک قصه را بنویسیم؟ (٢٧)
قصه پلیسی[ بخش ششم ]
اغلب ما از قصه پلیسی تصورات عجیب و غریبی داریم. اول اینکه که تصور میکنیم طبق یک قانون نانوشته همیشه باید معمایی که اول قصه مطرح شده آخر قصه حل شود دوم این که تصور میکنیم که هر قصه پلیسی مثل دری است که روی پاشنه «معما» میچرخد و اگر معما به هر نحوی ناپیدا، محو یا نیمی تاریک و نیمی روشن باشد، قصه مورد نظر دچار مشکل میشود. سوم این که تصور میکنیم همیشه میتوان به راوی اعتماد کرد و او کسی است که از خطا [ارتکاب اعمال تبهکارانه] بری است.
این سه «تصور»، اشتباهاتی فراموش نشدنی برای مخاطبانی است که در عمرشان، یا خیلی کم قصه پلیسی خواندهاند یا از حوزه قصه پلیسی معمایی آنسوتر نرفتهاند و در همین حوزه هم، آثار درخشان را نخواندهاند؛ بعد همین مخاطبان، وقتی به این فکر میافتند که قصه بنویسند اوضاع به نحو بیسابقهای به هم میریزد چون حتی درک درستی از همان قصه معمایی ندارند.
در «خرمن سرخ» دشیل همت، معمای قتلی که در آغاز رُمان طرح شده در یک پنجم نخست قصه حل میشود! یعنی «همت» تکلیفاش را با خواننده روشن میکند که قصدش از نوشتن رمان، حل معمای یک قتل نیست او شهری را تصویر میکند که در نکبت و فساد غرق است و با نفوذترین سرمایهدار آن تحت سلطه باندهای تبهکاری حتی از قربانی کردن پسر روزنامهنگارش هم ابایی ندارد. راوی که «بینام» وارد شهر میشود و «بی نام» از آن خارج میشود برای ویران کردن این گردونه فساد، خود از اصول اخلاقی حرفهای [او کارآگاه خصوصی یک شرکت معتبر حفاظتی است] و اصول اخلاقی فردی عدول میکند. او تقریباً تفاوتی با تبهکارانی ندارد که با آنها وارد جنگ میشود. گاهی اوقات چشمههایی از انسانیت [در حدی که بتوان اسمش را بارقه گذاشت!] از خودش نشان میدهد اما در همین حد و گاهی هم بیشتر، میتوان در جبهه مقابل جست وجو کرد! او به دنبال پول و قدرت نیست او اصلاً به دنبال هیچ چیز نیست و همین است که خطرناکش میکند او بازماندهای فکری از نسل نهیلیستهای روسی است که جز به ویرانی از راه عملیات تخریبی نمیاندیشیدند. «خرمن سرخ» که سالها بعد منبع الهام کوراساوا در نوشتن فیلمنامه اثر مشهورش «یوجیمو» قرار گرفت، واجد آن ارزشهای اخلاقی شرقی که در «یوجیمو» ست، نیست. اثری است آخر الزمانی درباره تباهی و فساد و عدم امنیت کامل. در این رُمان، «معما» مطلقاً فاقد ارزش است حتی هنگامی که راوی شک میکند که در «نابخودی» خود، مرتکب قتل [قتل ناموجه از منظر خودش! وگرنه تا آن بخش از رمان، افراد بسیاری را به شکل مستقیم و غیرمستقیم به قتل رسانده!] شده یا نه؟ «دشیل همت» در قصه پلیسی از مرزی گذشته که حتی ژرژ سیمنون به رغم همه نوآوریهایش هنوز در آن مرز مانده؛ «همت» معما را به این دلیل طرح میکند که مخاطب را به این تصور بیندازد که طعمه اصلی این تله همین است و بعد مثل این که بخواهد بگوید فلان در بر اثر وزش باد باز شد، معما را در جایی از قصه حل میکند که مخاطب به این نتیجه میرسد که: «هی یارو! بقیه این صفحهها رو میخوای چی کار کنی؟» او درواقع با چنین رویکردی، منطق و پیشفرضهای مخاطب را نهتنها به چالش میطلبد که تحقیر میکند. مخاطب تحقیر شده آنقدر عصبانی است که سعی میکند رمان را تا آخرش بخواند تا پرتش کند توی صورت نویسنده که: «بدبخت! همین بود؟» این انرژی حاصل از خشم مخاطب، به خشم درونی «حال و هوا»ی قصه افزوده میشود و در پایان آن، با یک انفجار مهیب روبه رو خواهیم بود درست مثل این که شما عصبانی باشید از بازگذاشتن شیرگاز و از عصبانیت، کبریت بکشید! خب ... بومب!
سومین تصور اشتباه اغلب مخاطبان قصه پلیسی این است که تصور میکنند راوی همیشه بری از خطاکاری و تبهکاریست. میشد در این زمینه از مثال «خرمن سرخ» دشیل همت استفاده کرد اما ترجیح میدهم به نمونه درخشانتری از فریب مخاطب توسط نویسنده اشاره کنم. نمونهای در قصه پلیسی نوع معمایی که اتفاقاً شخصیت اصلیاش «هرکول پوآرو» است نه راوی قصه [بگذریم از اینکه در واپسین رمان پوآرو، او هم مرتکب قتل میشود!] و شخصیت راوی بسیار نزدیک است به شخصیت «هیستینگز» - رفیق و همکار پوآرو – [سالها با خود میاندیشیدم که «آگاتا کریستی» آیا هیچ وقت به این فکر نیفتاده که «هیستینگز» جنتلمن، معصوم، سادهاندیش و مهربان را در موقعیت ارتکاب قتل قرار دهد؟! و «کریستی» شخصیتی همتراز «هیستینگز» خلق کرد که در حل معمای قتلی که خود راوی وعامل آن است یاور پوآرو شد!]:
«خانم فرارز پنجشنبه شب، شانزدهم سپتامبر، درگذشت. جمعه هفدهم، حوالی هشت صبح دنبالم فرستادند، ولی دیگر نمیشد کاری کرد. ساعتها پیش مرده بود. کمی پس از ساعت 9 به خانه بازگشتم. در ورودی را با کلیدم باز کردم و مخصوصاً چند لحظهای بیش از معمول در هال ایستادم، برای درآوردن پالتو و برداشتن کلاه. در حقیقت منقلب بودم و دلواپس. ادعا نمیکنم که از همان لحظه حوادثی را که در هفتههای آینده رخ دادند پیشبینی میکردم، مسلماً اینطور نبود. اما غریزهام به من میگفت که ماجراهایی انتظارم را میکشد.
صدای فنجانهایی که به هم میخورد، به همراه سرفه خشک و خفیف خواهرم کارولین از اتاق غذاخوری که درش در سمت چپ من قرار داشت، به گوش رسید. خواهرم گفت: «تو هستی جیمز؟» پرسش کاملاً بیموردی بود زیرا چه کسی جز من میتوانست باشد؟ راستش به خاطر کارولین بود که چند دقیقهای در هال وقت میگذراندم. «کیپ لینگ» میگوید شعار موش خرماها را میتوان در این جمله خلاصه کرد: برو و کشف کن!»
رمان «قتل راجر آکروید» به گمان من اگر بهترین اثر آگاتا کریستی نباشد یکی از دو اثر برتر اوست [به همراه «ده زنگی کوچولو»]؛ کریستی در این رمان، به گونهای روایت میکند که ما تا اتمام کار، کماکان روایت«راوی – قاتل» را میپذیریم و شگفت این است هنگامی که معما حل میشود با مروری بر وقایع گذشته درمییابیم که راوی به هیچ وجه به ما مخاطبان دروغ نگفته است! او فقط بخشی از واقعیت [بخشی ضروری] را کتمان کرده است و این بخش در قیاس با بخشهای دیگر، واقعاً کوچک است! همچنین کریستی در عین «برون رفت» از وضعیت «راوی غیرخطاکار» به یک اصل همیشگی در قصه پلیسی – معمایی وفادار میماند؛ و آن اصل این است: «قاتل» همیشه کسی است که شما اصلاً فکرش را هم نمیکنید!
در طول تاریخ نه چندان کوتاه قصه پلیسی، نویسندگان برای رسیدن به نقطه «فریب مخاطب» و کتمان نام قاتل، انواع و اقسام شگردها را به کار گرفتهاند؛ از قتلهای متعدد توسط یک مرده! [فردی که پیش از مرگ خود تدارک مرگ نزدیکانش را دیده است] تا توسط مردهای که در واقع نمرده! [«ده زنگی کوچولو» نمونه درخشانی از این الگوست] تا قتل توسط کسی که اساساً به نظر میرسد فاقد قدرت فیزیکی لازم برای چنین کاری باشد [«نام گل سرخ» امبرتو اکو] و... اما کریستی، با نشاندن قاتل در مقام راوی، واقعاً شگفتآور عمل کرده؛ باور کنید! و رمان را – اگر تا به حال نخواندهاید – فوراً بخوانید!